تبليغاتX
جنگل تنهایی
خاطرات من و تنها همسفر زندگیم در مالزی

ناامني‌هاي اخير و سرقت و آزار اذيت ايرانيان در مالزي در طول ماه‌هاي اخير، باعث ايجاد مشکلاتي براي برخي هم‌ميهنان ساکن اين کشور شده است...

به گزارش خبرنگار «تابناك»، در مركز خريد «ميدولي» مالزي، سارقان با ترفندي مكارانه، تمام شش هزار رينگيت (هزينه شهريه و وديعه مسكن) يكي از شهروندان ايراني را كه براي تبديل ارز به آنجا مراجعه كرده بود، به سرقت بردند.

اين گزارش حاكي است، اين شهروند ايراني با فيلم‌هايي كه از صحنه همراه داشت، به دفتر پليس مراجعه مي‌‌كند اما پس از پر کردن فرم‌هايي به ايشان مي‌گويند: بايد مواظب مي‌بوديد، مقصر خودتان هستيد، ما پيگيري خواهيم کرد، اما شما سعي کنيد اين پول را فراموش کنيد.

اما هفته گذشته، حادثه ديگري براي يك خانواده ايراني ساكن در «ویستا ايمپيانا» رخ داد: حدود ساعت 3 بعد از ظهر، يک دختر چيني تبار حدودا هفده ساله، به منزل اين خانواده مي‌آيد و خود را وابسته به شرکت مهمي معرفي کرده و در همان آغاز، کارت شناسايي را به آنان نشان مي‌دهد تا اعتمادشان را جلب کند و سپس از ايشان مي‌خواهد از بين کارت‌هاي داخل کيفش، يکي را برگزينند و آن را باز کنند. کارت را باز مي‌کنند که ناگهان دخترک شروع به هوا جستن مي‌کند و فرياد مي‌زند: شما برنده بزرگي هستيد.

اين خانواده، حرف‌هاي دخترك را باور نمي‌كنند، ولي دخترك هر طوري شده به خانه وارد مي‌شود و سپس به زبان چيني با يک نفر صحبت کرده و بعد گوشي را به وي مي‌دهد و مي‌گويد از کارمندان شرکت ما هستند و آنها هم از اين‌که شما اين کارت نصيبتان شده، بسيار شادمانند و مي‌خواهند به شما تبريک بگويند. خلاصه دخترک به اين بهانه که اگر شما به همراه من به شرکت بياييد و ما جايزه را به شما دهيم، به من هم هزار رينگيتي مي‌رسد، اين خانواده را وادار مي‌کند تا به شرکت بروند. همه چيز روي نظم و حساب شده بود و حتي در اينکه آيا شرکت شماره ثبت دارد يا خير دقت مي‌کند و همه چيز را درست مي‌بيند.

اما هنگامي كه اين خانواده منصرف مي‌شوند و مي‌خواهند برگردند در يک چشم به هم زدن حدود ده تا پانزده نفر از افراد چيني را مي‌بينند و تازه درمي‌يابند که قضيه دارد جدي مي‌شود! به همين دليل کمي نرمتر شده و مجبور مي‌شوند با آنها همکاري کنند. آنها براي تحويل جايزه که به قول خودشان پانزده دقيقه بعد آماده است، مبلغ 5600 رينگيت طلب مي‌کنند.

يک عضو خانواده در شرح ماجرا مي‌گويد: من به ايشان گفتم نقد با خودم چيزي ندارم، اما اگر اجازه دهيد فردا مي‌آيم که متأسفانه، افراد چيني مانع خروج ايشان شده و مجبور مي‌شود که حداکثر مبلغ مجاز قابل برداشت با ATM که 3000 رينگيت است را در ازاي دريافت يک محصول (مثلا دوربين فيلمبرداري ديجيتال) به آنها بدهد و البته پنجاه رينگيت هم بابت بيمه!! پس از اين تفاسير، نوبت به جايزه مي‌رسد که با روش‌هاي نوين و کامپيوتري، وي برنده يک محصول ديگر مي شود. چيني‌ها که همه به ايشان تبريک مي‌گفتند، ادعا مي‌کردند محصولي که شما برنده شديد، ارزشي بالغ بر 10000 رينگيت دارد و براي اثبات ادعاهاي خود، روزنامه‌ها و مجلات تبليغ را که کالا با قيمت آن در آن درج شده است مي‌بيند، اما مي‌داند که چيني‌ها از ايشان چند عکس با دو محصول هم مي‌گيرند تا آن را در روزنامه انگليسي زبان يعني استار چاپ کنند.

اين فرد از آنها خواهش مي‌کند که محصولات را به شما مي‌دهم و شما هم پول را پس دهيد، اما اين آب در هاون کوبيدن بوده است و آنها در صورت گزارش به پليس، حتي او را به قتل هم تهديد مي‌کنند.

گفتني است، در ادامه اين ناامني‌ها و تهديدات جاني و مالي ايراني‌ها در مالزي، يك سايت خبري از حمله چند نفر مالزيايي به دو تن از شهروندان ايراني خبر داد.
اين گزارش مي‌افزايد: اين دو ايراني كه قصد عزيمت از فرودگاه به سمت خانه را داشتند، از قصد شوم راننده تاكسي آگاه مي‌شوند. راننده با استفاده از گاز درصدد مسموم كردن آنها بوده كه با ديدن دود سفيد رنگ آن دو با سرعت عمل خويش از اين مهلكه جان سالم به در مي‌برند.

نظرات كاربران:
به اطلاع دوستان عزیز می رسانم. تلفن Nokia N95 اینجانب که چند ماه پیش به مبلغ 600 هزار تومان از ایران خریده بودم هم دیروز دزدیدند. ماجرا بدین شرح است.اینجانب هنگام بازگشت به منزل و سوار شدن،گوشی خود را جلو کیلومتر گذاشتم. در بین راه یک موتور سوار با یک نفر همراه با نزدیک شدن به ماشین، ابتدا دست به آینه ماشین زدند و حواس مرا پرت کردند که شاید تصادفی رخ داده باشد و سپس گوشی را با ترفندی ناباورانه از جلوی کیلومتر دزدیدند. البته من پس از 3 تا 4 ثانیه متوجه قضیه شدم که متاسفانه دزدان با استفاده از شلوغی و ترافیک متواری شده بودند. در این مملکت هیچ کس پاسخگو نیست
من سال 1999 انجا بودم و از برخورد بد مردم ان کشور که از قضاء مسلمان هستند شرمنده می شوم. در همان سال پول من را در اتوبوس جلوی مردم دزدیدند ولی هیچکس عکس العملی نشان نداد. در همان سال وقتی به اداره مهاجرت رفتم خانمی که مسلمان بود و مامور در جواب سلامم گفت: گمشو برو به کشورت. الان و از همان موقع در تایلند زندگی می کنم. چندی پیش مقاله ای از یک استاد خارجی مقیم مالزی ترجمه کردم و با نهایت تعجب خواندم و نوشتم که در سال1999 دولت مالزی مذهب شیعه را در کنار هندویسم و بودیسم و امثالهم مذهبی شرک آمیز خواند وپیروان آنان را مشرک.امیدوارم روزی دولت مردان ایرانی از عزت ایرانی چنان همایت کنند که هیچکس جرات نگاه چپ به ایرانی را نداشته باشد. و امیدوارم دولت این همه لیلی به لالای این کشورهای به اصطلاح مسلمان نزاره.
منبع: سایت تابناک
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:44  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

آمدن ابی، خواننده‌ای برای چهار‌دهه موسیقی ایران به کوالالامپور بهانه دیدار ایرانی‌هایی بود که اینجای دنیا نزدیک خط استوا منزل کرده‌اند. یکی دانشجو، یکی کارمند و یا بازرگان و یکی هم پناه آورده است.

جمعه پانزدهم آگوست، ساختمان بزرگ PWTC با سالن‌های بزرگش پر از ایرانی بود و ایرانی‌ها خود را با شتاب به سالن سه هزار نفری این عمارت می‌رساندند. ابراهیم حامدی، خواننده ایرانی که حالا در آستانه 60 سالگی قرار دارد، بنا بود برای اولین بار در شهر کوالالامپور بخواند. همه‌ی آن‌ها که می‌آمدند او را خوب می‌شناختند: ابی.

سالن را به آسانی می‌شد پیدا کرد. خطی که از آدم‌ها تشکیل شده و می‌توانست تو را به انتهای صف بلندی برساند که به محل برگزاری ختم می‌شد. اما آدم‌هایی که در این صف بلند می‌دیدی از چند نسل بودند. با نشانه‌های ظاهری متفاوت. از آدم‌های مانتویی و با روسری تا دخترهایی که آخرین مدل‌های لباس را بر تن داشتند. ابی، خواننده چهار دهه ایران، آن شب برای سه ساعت برنامه داشت.

نزدیک به 2600 بلیت فروخته شده و برگزار کننده‌ی این کنسرت برای این برنامه ماه‌ها تلاش کرده بود. فرید، مدیر این برنامه اشاره می‌کند:

«کنسرت خیلی خوبی بود، شیک برگزار شد و همه راضی بودند. برای اجرای چنین کنسرتی دو ماه و نیم تا سه ماه زمان لازم است تا کا‌ر‌های مجوز انجام شود.

در بین آدم‌ها که می‌گردی، فقط ایرانی‌ها نیستند. چینی و مالایی و یا میهمانانی از دیگر کشورها مثل کانادا هم به چشم می‌خوردند.

با شروع برنامه ابی برای همه دور و نزدیک نشسته‌ها اظهار علاقه می‌کند. چه آن‌هایی که بر روی صندلی VIP در دوردست خیلی محترمانه و آرام نشسته‌اند و چه جوانهایی که در قسمت جلوی سن می‌زنند و می‌خوانند و همراهی‌اش می‌کنند.

منبع: دامون (رادیو زمانه)

او همه را بلند می‌کند. صندلی خالی زیاد است. بیشتر جلوی سن آمده‌اند و گاردهای حفاظتی بیشتر مجبورند از نرده‌ها مراقبت کنند تا فشار جمعیت آن‌ها را نشکند.

اعلام یک تنفس یک‌ربعه با چراغ روشن باعث می‌شود که دوست و آشناها یک‌دیگر را ببینند و چاق سلامتی کنند. احوال‌پرسی و از این جا و آنجا. مثل این‌که ایرانی‌های مالزی هم کمتر فرصت می‌کنند دیدار کنند.

در این کنسرت بر خلاف کنسرت قبلی که در همین مکان بود، بیشتر ایرانی‌ها مقیم بودند. در حالی‌که در کنسرت شهرام شب‌پره، میهمانان نوروزی بر دیگران غلبه می‌کردند.

کنسرت در بخش دوم هم با شور ادامه پیدا می‌کند. به نظر میرسد شرکت‌کنندگان خستگی را در این یک ربع در کرده‌اند و آماده‌اند تا برنامه را ادامه دهند. 

عکس: دامون (رادیو زمانه) 

کم‌کم این کنسرت رو به پایان می‌رود. خیلی‌ها دوست دارند با این خواننده عکس بگیرند؛ اما نمی‌شود. پس دست بر شانه‌ی هم عکس‌ها را به یادگاری می‌گیرند.

بعد از تعطیلی گوشه و کنار سالن ایرانی جمع است و از خاطرات‌شان و از آهنگ‌های ابی برای هم می‌گویند. مالایی‌هایی هم می‌بینم که این جمع را همراهی می‌کنند برایشان این نشاط از ایرانی‌هایی که کمتر می‌خندند، هیجان‌انگیز است.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:16  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

درست نمیدونم از اون روز تلخ چند روز میگذره... ۴۵ روز... یا یه ذره بیشتر... 

از اون روز که با ۳۹ درجه تب سوار هواپیما شد و دایم میگفت شاید دیگه نتونم برگردم...  من بودم و هزار جور دلواپسی به اضافه یک لبخند زورکی و دلداری دادنش که زود خوب میشی و بر میگردی... اون هواپیما بلند شد و آنقدر بالا رفت که دیگه نتونستم از پشت شیشه های سالن فرودگاه مسیرشو دنبال کنم. یه دفعه با صدای یک همکلاسی که برای بدرقه برادرش اومده و تصادفا" منو اونجا دیده بود به خودم اومدم و دیدم حالا دیگه اون لبخند زورکی و سرد جاشو با چند تا قطره گرم عوض کرده...

لحظه دور شدن اون هواپیما چنان تو ذهنم حک شده که تا امروز هر وقت از دانشگاهم (که نزدیک فرودگاهه) یه هواپیما تو آسمون میدیدم که داشت دور میشد بی اختیار کارمو تعطیل میکردم و به خودم میگفتم یعنی الان چند نفر با حال اون روز من تو فرودگاه نشستن... به این ترتیب در روزهایی که فرق صبح و شبم رو تشخیص نمیدادم یکی از سرگرمیهام شده بود شمردن هواپیماها.! درست مثل بچه های پیش دبستانی منتها ۲۵-۶ سال دیرتر از ۶ سالگی...

این روزهای کابوس مانند ادامه پیدا کرد تا امشب که دوباره با یه هواپیما ماجرا دارم... منتها این دفعه اون هواپیما از تهران میاد کی ال...
الان منم و اس ام اس های پشت سر هم...

- کجایید؟

- تو ترافیک...!

- کجایید؟

- نزدیک فرودگاه...

- کجایید؟

- رسیدیم... رفت بار تحویل بده...

و تازه فردا هم مثلا" امتحان دارم.!!!

اما این حال مشتاقانه کجا و اون قبلیه کجا... اون ساعتهایی که با تب بالا تو هواپیما بود و منم هیچ راه ارتباطی با اون بالا نداشتم... فقط یک دوست پزشک مالایی کنارم بود که اونم بیشتر میترسوندتم و هشت ساعت پرواز مثل هشتاد روز گذشت... اینقدر لحظات بدی بود که وقتی از ایران زنگ زد و باهاش صحبت کردم برای چند لحظه همه مشکلات یادم رفت و فقط خدارو شکر کردم که سالم رسیده...

اما همین الان هم یه فکری هست که نمیذاره خیلی خوشحال باشم و ناخودآگاه ناراحتم میکنه...
...یعنی الان کسی هست که اونجا تو فرودگاه مثل اون روز من نشسته باشه و عزیزترین کسش بخواد سوار این هواپیما بشه... هواپیمایی که برای من دوست داشتنیه، اما شاید برای اون انتهای درد باشه...

چه روزگار عجیبیه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:57  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

بعد از مطلب آخر که باعث ایجاد یک تبادل نظر کوچک و محترمانه شد و بحث آرامش پیش اومد تصمیم گرفتم راجع به این موضوع یه مطلب کوتاه بگذارم و دوستان اگر فرصت داشتند کاملش کنند.

متاسفانه اکثریت کسانی که در خارج از کشور زندگی میکنند به این نتیجه رسیده اند که وجود آرامش روانی در کشور جدیدشون به مراتب بیشتر از ایران هست. شاید به گفته دوستانم من جزو بدشانس ترین ایرانیان مقیم اینجا باشم که در این مدت انواع سختی های زندگی در تنهایی رو تجربه کردم و بعضی از اونها رو هم که قابل ذکر بوده نوشتم و حتی گاهی تصمیم به بازگشت به ایران گرفته ام ولی هر بار منطقی تر فکر کردم نظرم عوض شده... دلیلش هم واضحه... فقط آرامش روانی و برخورداری از حقوق اولیه شهروندی... البته این حقوق برای ما که اینجا خارجی هستیم خیلی کمتر از حقوق شهروندان مالزیایی است (اون هم در کشور نژادپرستی مثل مالزی که حتی بین حقوق مالزیایی های با نژادهای مختلف هم تفاوت آشکار و قانونی وجود داره چه برسه به ما که اصلا" مالزیایی نیستیم) اما به مراتب بیشتر از حقوق و احترامی است که در کشور خودمان به عنوان یک ایرانی داریم. البته همه این مشکل هم همیشه مربوط به دولت نبوده و نیست. به قول کامنت یکی از دوستان بعضی وقتها از ماست که بر ماست...

در نزدیک به یک سالی که اینجا بودم حتی یک مورد بگو مگوی لفطی تو خیابون ندیدم چه برسه به دعوا (البته دروغ نگم بلاخره یه دعوا هفته پیش تو دانشگاه دیدم ولی راستش هر دو طرف اون متاسفانه ایرانی بودن!!!) ولی یکبار که از یک مسافرت دیگه حدود دو سال پیش به ایران بر میگشتم بلافاصله در فرودگاه شاهد دعوای یک مسافر با راننده تاکسی بودم که کلی به هم محبت کردن!!! در ایران بعیده یک سال رانندگی کنین ولی هیچوقت لجبازی دو راننده را در خیابان نبینید ولی اینجا من تا حالا موقع رانندگی همچین اتفاقی ندیدم... البته گاهی که دو ماشین به سرعت عبور میکنند یاد ایران میفتم و فکر میکنم دعوا دارن ولی بعدش میبینم از کنار هم رد شدن و هیچ اتفاقی نیفتاد..!!! البته یکبار هم خیلی وقت پیش که با همسرم به پوتراجایا رفته بودیم یک چینی با لجبازی پیچید جلوی ما ولی راستش دلیلش این بود که من هنوز به رانندگی راست فرمون عادت نکرده بودم و سر چهار راه که چراغ سبز شد گیج شده بودم که از کدوم طرف برم و به بوقهای اون راننده هم اصلا" توجه نمیکردم

البته از گفتن این حرفها منظورم این نبود که خدای ناکرده مالایی ها از ما با شعورتر هستن یا راننده تاکسی مالایی فهمیده تر از همکار ایرانی خودشه... بلکه راننده تاکسی بینوای ایرانی از صبح که از خونه میاد بیرون آنقدر نگرانی و گرفتاری داره که باید اعصاب پولادین داشته باشه تا شب دوام بیاره و از طرف دیگر دعوا در مالزی بر خلاف ایران جرم عمومی محسوب شده و پیگرد قانونی دولت را به همراه دارد به عبارت دیگر بعد از یک دعوا یا مشاجره در اماکن عمومی حتی اگر دو طرف هم شکایتی از هم نداشته باشند پلیس دست از سرشون بر نمیداره و باید مجازات جرمشونو تحمل کنند. 
البته یک مشکل دیگه هم به نظر من اینه که بعضی از ما (نه همه ما) وقتی داریم به وظایفمون عمل میکنیم فکر میکنیم داریم به مراجعه کننده لطف میکنیم که کارشو انجام میدیم و تا حرف بزنه دست از لطف کردن بر میداریم در حالیکه اینجا این خبرا نیست. هر کس هر مسولیتی داره موظفه به وظایفش عمل کنه و معمولا" هیچ لطفی هم خارج از حیطه کاری برای کسی انجام نمیده. 

به هر حال به بسیاری از دلایل که میشود تا چند صفحه ادامه داد به نظر من اینجا آرامش نسبی بهتری وجود داره و گواه این مطلب سیل ایرانیانی است که سالانه برای زندگی وارد مالزی میشوند و اکثرا" دلیل تحمل مشکلات خاص اینجا رو آرامش بیشتر میدانند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:34  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

 

وقتی در مراسم افتتاحیه المپیک دیدم که یکی از بانوان ورزشکار پرچمدار کاروان ورزشی ایران است با خود به تصمیم هوشمندانه مسولین ورزش به خصوص در شرایط فعلی آفرین گفتم اما دقایقی بعد مطلبی در سایت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه یو پی ام به نقل از خبرگزاری ایران دیدم که فقط باعث تاسف است...

سایت خبری ایران: حجت الاسلام علم الهدی درخطبه های نماز جمعه این هفته مسجد مقدس با اشاره به اینکه پرچمداری یک ورزشکار زن ایرانی در المپیک چین مغایر ارزش های دینی است خطاب به مسوولان تاکید کرد: در جمهوری اسلامی ایران صدور ارزش های انقلاب زمینه ساز ظهور امام عصر است.
امام جمعه مشهد خطاب به مسولان تاکید کرد: اگر از اصول و ارزش های انقلاب عدول کنید درحقیقت در زمینه سازی ظهور امام زمان سنگ اندازی کرده ایم.
علم الهدی ورزشکاران المپیک را نمایندگان ملت مسلمان ایران در عرصه های جهانی دانست و ابزار داشت : این که یک زن ورزشکار مسلمان پرچمدار و جلودار تیم ورزشی ایرانی در المپیک چین شود، این حرکت غیردینی بوده و درمقابل ارزش های اسلامی است.
وی شرکت بانوان درمسابقات ورزش بین المللی را مخالف ارزش های اسلامی برشمرد و خاطرنشان کرد: آواز خوانی زنان با حرکات خاص در راهپیمایی مردم قائم شهر در جمعه نیز مخالف مفاهیم ارزشی و دینی بوده و با آن که با عنوان پیاده روی برای انتظار در ظهور امام زمان"عج" برگزار می شود ولی حرکتی دشمن شاد و در تضاد ارزش های دینی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 4:54  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

 

...بیچاره این جوان که نباید جوانی کند...

...و بیچاره این پلیس که نباید پلیسی کند...!!!

...و بیچاره چکمه ای که پوشیدنش جرم است...!!!

...و بیچاره همه ما که نباید انسان باشیم و آزاد... حال آنکه فکر میکنیم از همه مردمان این کره خاکی متمدن تریم...!

بیچاره این جوان

برخی از ما متحجرینی هستیم که فکر میکنیم زن ایرانی مسلمان است اگر و فقط اگر مطابق میل ما لباس بپوشد و در غیر اینصورت نانجیب است و مایه شرم ایرانیانی که از ازل باوقار بوده اند!!!
برخی دیگر روشنفکران تندرویی هستیم که همه مذهبیون را دست پرورده اعراب عقب مانده میبینیم که به فرهنگ ۲۵۰۰ ساله کشورمان تاخته اند!!!
و اکثریتمان نان به نرخ روز خورانی که به اطرافمان می نگریم تا پوششی برگزینیم منطبق با منافعمان...

هرچند هنوز افراد انگشت شماری وجود دارند که پوشش خود را به میل و سلیقه خودشان برگزیده اند. اینان نه نجابت ایرانی را تافته جدابافته ای از سایر ملل میدانند که ایرانی بودن را اجباری برای پوشاندن خود به حساب آورند و بهایش دهند و نه پوشش کامل را نتیجه حمله اعراب و تعرض به فرهنگ هخامنشیمان می بینند که به جنگش برخیزند. باد نما هم نیستند که در پی جهت وزش باد باشند...

به راستی چند درصد ما در این گروهیم و میدانیم که حق نداریم قانونگذار پوشش دیگران باشیم...

آیا ما از اعراب، مسلمان تریم یا کوته نظرتر و بی تحمل تر؟

به راستی پلیس در کدامیک از کشورهای اسلامی که این همه هم سنگشان را به سینه میزنیم این دختر جوان را به جرم زیر پا گذاشتن قوانین اسلامی یا بدحجابی دستگیر میکند؟ یا کجای این جوان از نگاه آنان مجرم است و مستحق تعقیب پلیس؟؟؟
آیا همه آنها اسلام را نفهمیده اند؟ 
...شاید ما اسلام را نفهمیده ایم...
شاید هم فهمیده ایم و کمر به نابودیش در میان مردم بسته ایم...
یا شاید هم اصلا" دغدغه ما اسلام نیست...!  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:24  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

 

تولدت مبارک

هرچند که اینجا نیستی.......

اما به سال پیش میندیشم که با هم بودیم و به سالهای بعد... که نمیدانم.....
و آرزو میکنم که با هم باشیم...

... ایکاش آسمان نخندد و نگوید چه آرزوی خامی...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:19  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

مدیر تعمیرگاه از چینی های مالزیایی و مکانیک از نژاد هندی های این کشور بود. رابطه دوستانه (بخوانید دشمنانه) این دو نژاد هم که شهره خاص و عام است.!!
حوالی ظهر همان روز شخص مکانیک با من تماس گرفت و با لهجه انگلیسی یک کارگر هندی شروع به صحبت کرد. من هم که منتظر شنیدن خبری در رابطه با اتومبیلم بودم درست متوجه حرفهایش نشدم و از او خواستم شمرده تر صحبت کند اما فایده ای نداشت. این بود که سوال کردم از من چه می خواهد و او در یک جمله گفت ۳۵۰ رینگت برای تعمیر ماشین. من هم از او خواستم به کارش ادامه دهد و تایید کردم که پول را میپردازم.

حوالی غروب برای تحویل گرفتن ماشین به تعمیرگاه رفتم که با تعجب دیدم ماشین تعمیر نشده و مدیر چینی میگوید که چون هزینه تعمیر زیاد بوده و مکانیک نتوانسته با من تماس بگیرد کار را به فردا موکول کرده اند...!
با عصبانیت سراغ مکانیک هندی رفتم و با تعجب شنیدم که آرام گفت طبق قرار قبلی ساعت ۱۱ شب ماشینت آماده است و در ادامه با لحنی تحسین آمیز گفت "آفرین که اجازه ندادی یک چینی کلاهبردار سرت را ببرد"...!!!!!

تازه دوزاری کهنه ام افتاد. او میخواست ماشین را یواشکی بعد از رفتن مدیر تعمیر کند و ۳۵۰ رینگت به جیب بزند (چون در غیر اینصورت من ۵۰۰ رینگت میپرداختم اما او فقط حقوقش را از مدیر می گرفت) و تلفنی به من همین ها را گفته بود و من هم تایید کرده بودم.!!! تازه از من خواست که فردا صبح بعد از اینکه مدیر با من تماس گرفت و پرسید چه اتفاقی افتاده بگویم که به دلیل نیاز فوری به ماشین صبح زود آمدم و ماشین را بردم تا در فرصتی دیگر برای تعمیر برگردم.

و جالب اینکه این فرد نژاد چینی های مالزیایی را متقلب, کلاهبردار و سربر (به قول ایرانی ها گوش بر) میخواند!!!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 5:36  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

دیروز بلاخره تصمیم گرفتم گیربکس ماشینکمونو تعمیر کنم. این بود که با شوهر یکی از دوستان مالاییم  (که الان با خودش هم دوست شده ام و پسر بسیار خونگرمی است...) به شهر پوچونگ رفتیم تا شاید با کمک او یک مکانیک ارزانتر پیدا کنیم اما آنقدر حرفها و قیمتها متفاوت بود که دوست مالاییم هم گیج شده بود چه رسد به من. ولی آخر هم ارزانتر از ۷۰۰ رینگت پیدا نکردیم و بی نتیجه برگشتیم. اما امروز دوستم تماس گرفت و گفت یک متخصص تعمیر گیربکس پیدا کرده. بلافاصله با هم به آنجا رفتیم و مکانیک هم که به نظر فرد واردی بود هزینه تعمیر را بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ رینگت برآورد کرد. من هم که از کاهش مبلغ از ۱۰۰۰ به ۷۰۰ و بعد هم به ۵۰۰ حسابی خوشحال شده بودم بلافاصله قبول کردم و ماشین را تحویل مکانیک دادم و قرار بود تا بعد از ظهر آماده شود اما...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:40  توسط تنها در جنگلهای مالزی  | 

چند وقت پیش ایمیلی به دستم رسید که تبلیغ یک شرکت معتبر بیمه به نام ING بود. اما اصولا چون خیلی آینده نگر نبودم اهمیتی به آن ندادم ضمن اینکه به بیمه دانشگاه هم خیلی دل خوش بودم. اما بعد از بیماری همسرم که بیش از ۱۱ هزار رینگت (رینگت حدود ۲۹۰ تومان است) هزینه داشت و وقتی فهمیدم این بیمه هزینه بیمارستان خصوصی و پزشک متخصص را میداده است فقط حسرت سهل انگاری خودم را خوردم و این بار با مراجعه به شرکت سایا اند مانای در KLCC و با پرداخت حدود ۳۰۰ رینگت همسرم را برای ۷ ماه بیمه کردم.

واما تجربه من پس از یک بیماری سخت:
قضیه از این قرار است که اگر فردی مستقیما" به شرکت بیمه آی ان جی مراجعه و خود را بیمه کند علاوه بر اینکه باید حق بیمه بیشتری بپردازد بسیاری از بیمارستان ها بیمه او را نمی پذیرند..! چون اکثر مراکز درمانی در مالزی فقط برای بیمه های Group Division با شرکت آی ان جی قرارداد دارند.
بیمه Group Division یعنی بیمه شده از کارمندان یک موسسه باشد و مجموعه افراد آن موسسه تحت نام و از طریق شرکت خود بیمه شوند. حالا شرکت ایرانی سایا اند مانای دانشجویان ایرانی را (فقط دانشجویان) به عنوان پرسنل خود بیمه کرده و روی کارت بیمه عبارت employee را درج میکند. این بیمه هزینه درمان سرپایی تا ۳۰۰۰ رینگت در سال و بستری تا ۵۰۰۰۰ رینگت در سال را بطور کامل پوشش می دهد.

و اما از الطاف بعضی ایرانیان:
از آنجا که بعضی ایرانیان در همه جای دنیا به آبروریزی علاقه وافری دارند و گاها" با وجود دریافت بورس و حقوق و صد جور مزایا از ایران بازهم نفر اول در صف فلوشیپ دانشگاه هستند!!! این بار هم یکی از هموطنان بیکار ننشسته و با آوردن بستگان محترم به مالزی و انجام عمل جراحی برای آنها تا ته ۵۰۰۰۰ رینگت را خرج کرده و شرکت آی ان جی را احمق فرض کرده است. لذا این شرکت تصمیم به قطع همکاری با ایرانیان از فوریه ۲۰۰۹ گرفته و ما را بیشتر از ۷ ماه بیمه نکرده است. 
البته شرکت سایا اند مانای در حال رایزنی برای حل این مشکل است و امیدوارم موفق باشد.!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:23  توسط تنها در جنگلهای مالزی  |